X
تبلیغات
اینجا فقط "امیــــــــــــــد" داریم! ツ

اینجا فقط "امیــــــــــــــد" داریم! ツ

پیش به سوی بهترین ها...

مردهای واقعی

   یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و درد ها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مرد ها است. یکی از همین مرد هایی که دوستمان دارند. تاوقتی میخواهند حرف خاصی بزنند حول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...

   یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند.  مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکنه یکی از اینها نباشند...

   ما هم برای خودمان خوشیم! مثلا از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلا نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

   مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

   بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعا "مرد ها"، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مرد ها احتمالا دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مرد ها از خوشبختی خیلی ساده است.

 

پی نوشت: 
این ها دیدگاه من به عنوان یک دختر مجرد به دنیای مرد ها است.




به قلم: الهام کاظمی







همیشه مادر رو به مداد تشبیه میکردم
 که با هر بار تراشیده شدن ،کوچک و کوچکتر میشه...
اما پدر...
یه خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش رو همیشه حفظ میکنه...
خم به ابرو نمیاره و خیلی سخت تر از این حرفاست...
فقط هیچکس نمیبینه و نمیدونه که چقدر دیگه میتونه بنویسه...
بیایید قدردان باشیم
یه سلامتی پدر و مادرها




+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 ساعت 9:59 توسط یاسمن ツ |


شده...

شده یه وقتایی آواز یه گنجشک یا حتی قارقار یه کلاغ براتون بزرگ بشه،

بزرگتر از اون چیزی که همیشه بوده و یا حتی عجیب باشه طوری که احساس

کنید چیز مجهولی توش هست و شما باید اون رو کشف کنید و همین باعث

بشه تا ساعت ها به آواز اون گنجشک یا قاقار اون کلاغ گوش بدین؟


شده یه سوسک زنده رو توی دستتون بگیرین و بهش نگاه کنید؟


آدمی رو میشناسم که تا قبل از 7 سالگیش بدون هیچ ترس و احساس

بدی سوسک رو با دستاش میگرفت اما وقتی که بزرگترهای اطرافش رو دید

که از سوسک میترسن ناخوآگاه این فکر و این حس در درونش به وجود اومد

که اون هم باید بترسه، چرا؟ چون اطرافیانش میترسن...


فکر نمی کنید شاید خیلی از ترسای ما هم اینطوری در درونمون

شکل گرفته؟؟...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ساعت 12:25 توسط یاسمن ツ |


انتخاب

گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود

گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود

گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است

گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست

گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود


"دکتر علی شریعتی"

......................................................................................................................


خدا


این وجود متعالی


همیشه هست زندگی ما ...


به قول استاد شریعتی " اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست..."


تا حالا چند بار به این جمله عمیقا فکر کردین؟(عمیقا، اونقدر عمیق که باعث شده باشه حداقل


1 ماه هیچ چیز نتونه دلگیرتون کنه!)


توی پست "امید" ازتون پرسیده بودم که عبارت " امید همیشه هست، امید خوده تویی ..." رو


برام از نگاه خودتون تفسیر کنید


نظرات خوبی برام اومد


اما


به عقیده ی عده ای این عبارت و نظرات شما شعاری بیش نیست(من به شخصه جزو اون عده

نیستم!)


 خیلیا برام از توانایی انسان گفتن و از اینکه به یه قدرت مطلق وصلیم، پس قادر خواهیم بود به


انجام کارای خیلی بزرگ و گذر از لحظه های سخت، بدون شکستن ...


یکی از بچه ها گفت: این یه عبارت قشنگه اما شعاری بیش نیست!


شما چقدر به شعارای مثبت معتقدین؟چه چیز باعث میشه یه شعار قشنگ ،دیگه شعار نباشه؟


من میگم:


قانون های خوب از شعارای خوب اومدن...

......................................................................................................................

زندگی ما در گرو انتخابامونه

انتخاب هایی که میتونه برامون لبخند داشته باشه و یا اینکه میتونه اندوهگینمون کنه...

اونی که به لحظه ها شکل میده ماییم، تنها و تنها وتنها خوده ما...

انتخابهاتون رو دست کم نگیرید...

براتون امید و لبخند آروز میکنم

مدتی نخواهم بود اما نبودن دلیلی بر فراموشی نیست...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392 ساعت 17:34 توسط یاسمن ツ |


نوروز مبارک...


باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

بـــــــــــاور کـــن ....!!!

.
.
.
فریدون مشیری






نوروز یعنی، پایان یافتن زمستان حتی اگر بلند ترین شبش یلدا باشد...



سال نو مبارک :)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ساعت 12:0 توسط یاسمن ツ |


امید

همیشه امید هست ...


امید دقیقا خوده تویی ...


:)



میشه لطفا این عبارت رو از نگاه


خودتون برام تفسیر کنید؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1391 ساعت 9:36 توسط یاسمن ツ |


چرا...

بودن مسئولیت میاره!

گاهی وقت ها دوست دارم تنها باشم و ناشناس، اون موقع شاید مسئولیت ها کمتر بشه، میشه؟ شاید...

اینکه آدم هایی باشن که دوستت داشته باشن، ینی تو مسئولی!...

مسئولیتی که انجام ندادنش مساوی میشه با شکسته شدن دل یه آدم و این خیلی بده...

چرا بعضی از آدما محبت بی چشم داشت رو نمیپذیرن؟

چرا نمیشه همه رو دوست داشت؟

چرا نمیشه به همه لبخند زد؟

چرا نمیشه بدون احساس تصاحب دوست داشت؟

چرا بعضی از آدما امروز که عاشق میشن و فردا جواب رد میشنون، عشقشون رو نفرین میکنن؟ مگه طرف عشقشون نیست؟چطور عشق میشه نفرت؟

چرا بیشتر آدما شبا دلشون میگیره، گریه می کنن؟

چرا بعضی از آدما وقتی ماشینشون خراب میشه با لبخند از دیگران درخواست میکنن که ماشین رو هل بدن اما موقع رانندگی با لبخند به همدیگه راه نمیدن؟

چرا بعضی از خانوما از اینکه همسرشون براشون از مغازه گل بخره بیشتر خوشحال میشن تا وقتی که از سر چهارراه گل بخره؟

چرا بعضیا از یه چیز کوچیک میتونن خیلی ناراحت بشن اما از یه چیز کوچیک نمیتونن خیلی خوشحال بشن؟

چرا میگیم طرف احمقه ولی جوابشو میدیم؟مگه احمق نیست؟

چرا به خاطر احمق بودن دیگران عصبانی میشیم؟

چرا اول مسخره میکنیم بعد قضاوت و بعد تحقیق و در آخر هم پشیمون میشیم؟(خیلیا فقط مسخره می کنن و قضاوت!)

چرا وقتی یکی میخوره زمین میخندیم؟زمین خوردن خنده داره؟

چرا برای خندیدن دیگران رو اذیت می کنیم و بعد میگیم حال میده؟چرا حال میده؟

چرا سخت میبخشیم؟

چرا بعضیا وقتی زور میگن خوشحال میشن؟

چرا مال مردم خوری واسه بعضیا راحته؟

چرا دنبال تقلبن؟

چرا بعضیا خدا رو قبول دارن اما ناامیدن؟مگه خدا قدرت مطلق نیست؟

چرا همه ی حکمت های خدا رو نمیفهمیم؟

چرا خدا دوستمون داره؟

چرا خدا گفته صدبار اگر توبه شکستی باز آی؟

چرا واسه اتفاقی که باب میلمون نیست از خدا شاکی میشیم، اما برا هزاران باری که دستمون رو گرفته شاکر نیستیم؟

چرا هر چیزی خوب و ساده نیست؟

چرا دلخوشی بی اراده نیست؟

آسمون به شرط خورشید، زندگی به شرط خنده


الهی شکر

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 ساعت 10:39 توسط یاسمن ツ |


...

در دستم شاخه گلی به رنگ غروب،

در دهانم پنجاه و سه ترانۀ عاشقانۀ شمس،

در دلم چیزی که پنهان کردنش کار هر کسی نیست؛

چگونه آرام باشم؟

با این بی‌قراری بی‌مهار و این‌ عاشقانۀ بی‌قرار،

که اگر دهانم را ببندم، از چشم‌هایم سرریز می‌کند ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 12:39 توسط یاسمن ツ |


به خود آی (فریدون حلمی)

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....



+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1391 ساعت 19:47 توسط یاسمن ツ |


وسعت قلب ها

میگن قلب آدم ها به اندازه ی مشت اونهاست

اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند

دلهای بزرگی که هیچوقت در مشتهای بسته جای نمی گیرند

مثل غنچه ای با هر طپش شکفته می شوند

دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند و تشنه اند تا اینکه ابر محبت ببارد

در عوض دلهایی هم هستند که حتی از یک مشت بسته کوچک هم کوچکترند

دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند

وتو هر وقت خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است

به دستت نگاه کن، وقتی که مهربانی را به دیگران تعارف میکنی...!



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 ساعت 11:8 توسط یاسمن ツ |


بارون


بارون دوست دارم هنوز، چون تو رو یادم میاره

حس می کنم پیش منی ، وقتی که بارون میباره...


یه دوست داشتم که هروقت بارون میومد سریع به هم اس میدادیم و میگفتیم:

داره بارون میااااااااااد، یادت نره دعام کنی!


رفیق خوب روزهام

هنوزم زیر باران دعایت میکنم...

حتی حالا که دیگر کنارم نیستی...



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ساعت 13:29 توسط یاسمن ツ |