بودن مسئولیت میاره!
گاهی وقت ها دوست دارم تنها باشم و ناشناس، اون موقع شاید مسئولیت ها کمتر بشه، میشه؟ شاید...
اینکه آدم هایی باشن که دوستت داشته باشن، ینی تو مسئولی!...
مسئولیتی که انجام ندادنش مساوی میشه با شکسته شدن دل یه آدم و این خیلی بده...
چرا بعضی از آدما محبت بی چشم داشت رو نمیپذیرن؟
چرا نمیشه همه رو دوست داشت؟
چرا نمیشه به همه لبخند زد؟
چرا نمیشه بدون احساس تصاحب دوست داشت؟
چرا بعضی از آدما امروز که عاشق میشن و فردا جواب رد میشنون، عشقشون رو نفرین میکنن؟ مگه طرف عشقشون نیست؟چطور عشق میشه نفرت؟
چرا بیشتر آدما شبا دلشون میگیره، گریه می کنن؟
چرا
بعضی از آدما وقتی ماشینشون خراب میشه با لبخند از دیگران درخواست میکنن
که ماشین رو هل بدن اما موقع رانندگی با لبخند به همدیگه راه نمیدن؟
چرا بعضی از خانوما از اینکه همسرشون براشون از مغازه گل بخره بیشتر خوشحال میشن تا وقتی که از سر چهارراه گل بخره؟
چرا بعضیا از یه چیز کوچیک میتونن خیلی ناراحت بشن اما از یه چیز کوچیک نمیتونن خیلی خوشحال بشن؟
چرا میگیم طرف احمقه ولی جوابشو میدیم؟مگه احمق نیست؟
چرا به خاطر احمق بودن دیگران عصبانی میشیم؟
چرا اول مسخره میکنیم بعد قضاوت و بعد تحقیق و در آخر هم پشیمون میشیم؟(خیلیا فقط مسخره می کنن و قضاوت!)
چرا وقتی یکی میخوره زمین میخندیم؟زمین خوردن خنده داره؟
چرا برای خندیدن دیگران رو اذیت می کنیم و بعد میگیم حال میده؟چرا حال میده؟
چرا سخت میبخشیم؟
چرا بعضیا وقتی زور میگن خوشحال میشن؟
چرا مال مردم خوری واسه بعضیا راحته؟
چرا دنبال تقلبن؟
چرا بعضیا خدا رو قبول دارن اما ناامیدن؟مگه خدا قدرت مطلق نیست؟
چرا همه ی حکمت های خدا رو نمیفهمیم؟
چرا خدا دوستمون داره؟
چرا خدا گفته صدبار اگر توبه شکستی باز آی؟
چرا واسه اتفاقی که باب میلمون نیست از خدا شاکی میشیم، اما برا هزاران باری که دستمون رو گرفته شاکر نیستیم؟
چرا هر چیزی خوب و ساده نیست؟
چرا دلخوشی بی اراده نیست؟
آسمون به شرط خورشید، زندگی به شرط خنده
الهی شکر